تبليغاتX
برنا
 

آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا.

عکس گنجشک افتاد در آب های رفاقت.

فصل پر پر شد از روی دیوار در امتداد غریزه.

باد می آمد از سمت زنبیل سز کرامت.

شاخه ی مو به انگور

مبتلا بود.

کودک آمد

جیب هایش پر از شور چیدن.

(ای بهار جسارت!

امتداد تو در سایه ی کاج های تأمل

پاک شد.)

کودک از پشت الفاظ

تا علف های نرم تمایل دوید،

رفت تا ماهیان همیشه.

روی پاشویه ی حوض

خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد.

بعد، خاری

پای او را خراشید.

سوزش جسم روی علف ها فنا شد.

( ای مصب سلامت!

شور تن در تو شیرین فرو می نشیند.)

جیک جیک پریروز گنجشک های حیاط

روی پیشانی فکر او ریخت.

جوی آبی که از پای شمشادها تا تخیل روان بود

جهل مطلوب تن را به همراه می برد.

کودک از سهم شاداب خود دور می شد.

زیر باران تعمیدی فصل

حرمت رشد

از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت.

در مسیر غم صورتی رنگ اشیا

زیگ های فراغت هنوز

برق می زند.

پشت تبخیر تدریجی موهبت ها

 شکل پر پرچه محو می شد.

کودک از باطن حزن پرسید:

تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟

هجرت برگی از شاخه، او را تکان داد.

پشت گل های دیگر

صورتش کوچ می کرد.

(صبحگاهی در آن روز های تماشا

کوج بازیچه ها را

زیر شمشاد های جنوبی شنیدم.

بعد ، در زیر گرما

مشتم از کاهش حجم انگور پر شد.

بعد ، بیماری آب در حوض های قدیمی

فکر های مرا تا ملالت کشانید.

بعد ها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید.

گرته ی دلپذیر تغافل

روی شن های محسوس خاموش می شد.

من

روبرو می شدم با عروج درخت،

با شیوع پر یک کلاغ بهاره ،

با افول وزغ در سجایای نا روشن آب ،

با صمیمیت گیج فواره ی حوض ،

با طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه .)

کودک آمد میان هیاهوی ارقام.

(ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب!

خیس حسرت ،پی ریخت آن روز ها می شتابم.)

کودک از پله های خطا رفت بالا.

ارتعاشی به سطح فراغت دوید.

وزن لبخند ادراک کم شد.

                                                                                         سهراب

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1386/05/08 و ساعت 10:49 |
¿دنگ...

دنگ...،دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است

دنگ...،دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت ، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.تند بر می خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

 رنگ لذت دارد،آویزم ،

آنچه می ماند از این جهد به جای:

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می ماند:

نقش انگشتانم.

دنگ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

وا رهانیده از اندیشه ی من رشته ی حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

پرده ای می گذرد ،

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ...،دنگ...،

دنگ...

                                                                      سهراب

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1386/05/08 و ساعت 10:36 |

Lord Have Mercy On My Soul
For I Have Walked The Sinful Road
That I'm Down On My Knees
Lord Have Mercy On Me, Please



Jesus, I Must Confess
That In All My Loneliness
I've Forsaken And I've Sinned


I Could Tell You What I've Done
Or Should I Tell You Where I Went Wrong?

Well The More That I Start To Play
My Deceitful, Evil Ways
Keep On Growing Stronger By The Day

Oh Lord Have Mercy On My Soul
For I Have Walked A Sinful Road
So I'm Gonna Get Down On My Knees
Beg Forgiveness To Help Set Me Free
Lord Have Mercy On Me, Please

Mother Mary Full Of Grace
In My Weakness, I've Lost Faith
I've Been Careless, And I Have Been Warned
And The Devil Inside Me Is Torn

Oh Lord Have Mercy On My Soul
For I Have Walked The Sinful Road
So I'm Gonna Get Down On My Knees
Beg Forgiveness To Help Set Me Free
Lord Have Mercy On Me, Please

So Don't Let Me Fool Around No More
Send Your Angels Down To Guide Me Through That Door
Well I've Gone And Confessed My Regrets
And I Pray I'm Not Held In Contempt
I'm So Lost, And I Need You To Help Me Repent

Oh Lord Have Mercy On My Soul
Oh I'm Begging, I'm Pleeding, I'm Needing
I Want You To Know
So I'm Down Upon My Knees
Oh Lord, I Need Forgiveness
I Need Forgiveness From You


 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه 1386/04/30 و ساعت 22:34 |
 
چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.
گهواره‌هاي ِ خسته‌گي
از کشاکش ِ رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.

فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.

در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله‌ي ِ دو مرگ
در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
]نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است![

شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست
من
برمي‌خيزم!
چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.
+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1386/04/29 و ساعت 20:30 |
 

سیذارتا داستان برهمن زاده ای است که برای جستجوی حقیقت و دانستن وظیفه انسان در زمین ،خانه و پدر و مادر را ترک گفت.و به مرتاضان جنگل پیوست .در جنگل  به فن ریاضت و تفکر به شیوه ی مر تاضان پرداخت و سخت کوشید تا نفس یا مانع راه نیل به حقیقت را از بین ببرد .ولی هر چی بیشتر نفس را تحت انقیاد در آورد دید که بهمان اندازه ی اول از حقیقت به دور است و ریاضت راه وصول به مطلوب نیست.در این راه نام بودا را می شنود واین که این فرد به درجه ی کمال رسیده است و اینک راه حقیقت و رستگاری را به جهانیان نشان می دهدو موعظه می گوید.برای دیدن بودا مرتاضان جنگل را رها کردو مجذوب گفتار و رفتار و پوشش بودا قرار گرفت ولی اندکی بعد تصمیم به ترک بودا راهم گرفت او به بودا گفت سر آنچه تو در ساعات تنویرفکر از آن گذشتی در تعلیمات تو یافت نمی شود. و دانش چیزی نیست که از کسی به کسی دیگر منتقل شود. و رستگاری  را نیز با تعالیم نمی توان به دست آورد .

از آن پس سیذارتا در طلب خود شد و دیگر در صدد نفی نفس بر نیامد. در شهر با روسپی زیبایی آشنا میشود و از وی درس عشق و لذات را آموخت و با بازر گانی دوست و همکار شد.خود را به دست شوریدگی عشق و شهوت که از لب و کنار کماله زیبا می گرفت و به آشوب آز و طمع که از بازرکان فرا گرفته بودسپرد.

این دوره نیز با احساس نفرت و انزجار به پایان رسیدروزی سیذارتا خانه و کماله را ترک کرد و در کنار رودخانه ای در صدد خود کشی بر آمدآنگاه که خود را برای رهایی از آن همه نفرت و انزجار به درون رودخانه خم کرده بود از رودخانه آواز (ام) یا روح کلمات که معنی ذات اکمل یا خدا را می دهد را شنید و جنون کاری که در شرف انجامش بود به معاینه دید.با احساس خستگی به خواب رفت پس از بیداری نیروی دیگری در خود یافت و جهان را چون کودکی که تازه متولد شده باشد دید. همه چیز زیبا همه چیز خوب و همه چیزدوست داشتنی بود. در کنار رود ماند و به شاگردی قایق رانی در کنار آن رود در آمد.قایق ران مردی پارسا و متقی بودو به رود خانه ایمان داشت و رودخانه با وی صحبت می کرد و راز حقیقت را به قایق ران پیر می گفت . وی فن گوش فرا داشتن و از رودخانه پرسیدن را به سیذارتا یاد داد.......

در انتهای کتاب که سیذارتا راز حقیقت را از رود و قایق ران یاد گرفته بود در یک دیدار با دوست کودکی وجوانیش چنین خلاصه ای از افکارش را بیان می کند.

بودا در وجود قمار باز و راهزن نیز وجود دارد. و آن راهزن نیز در براهمن نیز وجود دارد. در هنگام تفکر و در خود فرو رفتن ممکن است که زمان را بدور اندازیم و در آن واحد گذشته و حال و آینده را ببینیم. آن وقت همه چیز خوب و کامل جلوه گر می کندو همه چیز براهمن می شود.بدین سبب می بینیم هر چیزی که وجود دارد نیکو است.و مرگ نیز همچون زندگی وگناه نیز همچون پارسایی پسندیده است.این را نیز از روح و جسم خودم یاد گرفتم که ارتکاب به گناه ضرروی است.من به شهوت احتیاج داشتم. می بایستی ثروت ومال به دست آورم و نفرت غیر قابل وصف را به تجربه  در یابم.و فرا گیرم که در مقابل آنها مقاومت کنم.تا بتوانم جهان را دوست داشته باشم و بیش از این آن را با جهان خیالی و یا تصاویر تکامل واهی مقایسه نکنم و آن را به همین حالی که هست بگذارم و آنرا دوست داشته و به آن تعلق یابم.

سیذارتا خم شد و سنگی را بر داشت و گفت این سنگ است و در طول مدت معینی از زمان تبدیل به خاک خواهد گردید و از خاک نیز به صورت نبات و حیوان وانسان در خواهد آمد.سابقا من می گفتم این سنگ جز سنگ چیز دیگری نیست و دارای ارزشی نمی باشدو به جهان مادیات تعلق داردولی چون ممکن است در دایره ی تغییرات آن نیز بتواند روزی انسان و یاحتی روح شود بدین جهت دارای اهمیت می گردد.من فکر می کنم این سنگ سنگ است و در عین حال حیوان خدا و بودا نیز هست بدان سبب به آن احترام می گذارم که دیر زمانی است شامل همه چیز ها می باشدو پیوسته همه چیز در آن است.امروز در حال حاضر این برای من سنگ است من ارزش ومعنی هر یک از خطوط و حفره هایش را در رنگهای زرد و خاکستری و در استحکام و در صدایی که از برخورد آن با چیز دیگر به گوش می رسدو نیز از خشکی و رطوبت سطحش می بینم. سنگ هایی یافت می شوند که چون روغن و یا صابون می باشند. بعضی ها به صورت برگ یا شن هستند همه مختلفند وهمه در همان طریق خود (ام) را می پرستندهر کدامشان برهمان  می باشند.

کلمات نمی توانند افکار را به خوبی شرح دهند،کلمه چون به زبان آید فرق پیدا می کند. اندکی کج می شودو اندکی ابلهانه می شودهنوز این مطلب به من لذت می بخشد،( آن چیزی که در نظر کسی دارای ارزش و معرفتی است در نظر دیگری یاوه و بیهوده است.)

کلمات را نمی توان دوست داشت بدین سبب تعالیم برای من بیهوده می باشند،اینان سختی ،نرمی،رنگ،و زوایا، و مزه ای ندارند . فقط حرف می باشند.شاید بدین سبب است که تو از یافتن صلح و صفا باز مانده ای .ای دوست من (ساروانا )و ( نیروانا) فقط حرفی است .......

 امیدوارم که از این مطلب لذت برده باشیدو پیش نهاد می کنم هر کس خودش این کتاب را بخواند،چون هر شخصی از قسمت هاییی خاص لذت میبرد و فهمیدن مطالبی که نوشتم زمانی کامل تر می شود که از ابتدا ی مطلب را خوانده باشید وبه اصطلاح خودمان توی اون جو قرار گرفته باشید.

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1386/04/29 و ساعت 20:28 |
 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

بگذارید که دوباره پیش آهنگ دشت شود

و در آنجا که آزاده است منزلگاهی بجوید

این وطن هرگز برای من وطن نبود

بگذارید این وطن رویایی باشدکه

رویا پروران در رویای خویش داشتند

بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود

این وطن هرگز برای من وطن نبود

آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن

«آزادی را با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی آلایند»

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست

زندگی آزاد است و برابری در هوایی است

که استشمام میکنیم

در سرزمین آزادگان برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی

-----------

سکوت آب

می تواند خشکی باشد و فریاد عطش

سکوت گندم

می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروز مند قحط

سکوت آفتاب

ظلمات است

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست

غریو را تصور کن

و حرمت ما را که به دینار و درهم بر کشیدند و فروخته

تمامی الفاظ جهان را داشتیم وآن نگفتیم که به کار آید

چرا که تنها یک سخن

یک سخن

در میان نبود

آزادی

ما نگفتیم

تو تصویرش کن

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1386/04/29 و ساعت 20:27 |

نمدونم کتاب دمیان خوندید یا نه ولی من که خیلی از خوندنش لذت بردم . به تمام دوستان علاقه مند به فلسفه پیشنهاد میکنم این کتاب بخونند.از کتاب های دیگه هرمان هسه کتاب سیذارتا ست 

کتاب سیذارتادر مورد فلسفه بوداست و از شاهکار های هسه. هسه بیشتر از هر چیز شاعر و نویسنده ای است که عشق سرشار به آزادی فکر و عمل به جهان و جهانیان دارد .

من دوست دارم قسمت هایی از کتب دمیان براتون بنویسم.

پرنده تلاش می کند از تخم بیرون آید. تخم دنیاست.هر کس که می خواهد زاییده شود نخست باید دنیا را ویران کند.پرنده به سوی خداوند بال می گشاید. نام آن خداوند آبراکساز است.ص ۱۰۹

دمیان گفته بود که در حقیقت ما خداوندی داشتیم که او را حرمت می نهادیم ولی او نماینده یا معرف نیمی از دنیایی بود که عمدا به دو پاره شده بود،یعنی دنیای معتبر و مشروع(روشنایی). اما ما باید بتوانیم به تمامی دنیا حرمت بگذاریم و به همین دلیل یا باید (یک) خداوند داشته باشیم که اهریمن نیز هست ، یا باید در کنار و همپای پرستش خداوندآیین پرستش شیطان را هم به وجود بیاوریم. بدین ترتیب ما آبراکساز خداوند را داشتیم که هم خدا بود و هم اهریمن.(بین خداشناسی و اهریمن صفتی را سازش بدهیم.)ص۱۱۲

موسیقی ناب از آن گونه موسیقی که انسان می پندارد یک نفر دارد ملکوت و بهشت و جهنم را به لرزه در می آورد.گمان می کنم موسیقی را از آن جهت دوست دارم که خیلی غیر اخلاقی است.بقیه چیز هااخلاقی هستند و من چیز هایی را می جویم که پایبند اخلاق نیستند. من اخلاق را همیشه غیر قابل تحمل یافته ام.....ص۱۲۰

هر فردی نقشی دارد ولی خود نمی تواند آن نقش را برگزیند.و آنگونه که دوست دارد و می خواهد شکل بدهد و تنظیم کند.هیچ کس حق ندارد خداوند جدیدی بخواهد. و به هیچ وجه حق ندارد چنین چیز هایی را   هم به جهان بگوید هر فرد بالغ فقط یک وظیفه دارد این که در جست وجوی خویشتن باشد به ارده ای استوار وپایدار دست یابدو به راه خود به هر جا که منتهی می شود ادامه دهد. ممکن است سر انجام شاعر شود یا دیوانه یا پیامبر یا یک جنایتکار این دیگر به او مربوط نیست.در نهایت مهم نیست.....ص۱۵۲

از نظر طبیعت من بک تجربه بودم یک (طاس) که در نا شناخته ها پرتاب شده است،شاید برای هدف ومنظوری تازه،شاید بی هیچ هدف یا منظوری ویژه و تنها وظیفه من این است که بگذارم این طاس  در ژرفترین گوشه درونم و وجودم کار خود را انجام دهد، راه درون من را بازیابد وآن را ویژه ی من کند .یا این یا دیگر هیچ.من تا آن موقعه طعم تنهایی زیادی را چشیده بودم اکنون احساس می کردم که یک تنهایی ژرفتری نیز وجود دارد  ، از آن گونه تنهایی که گریز نا پذیر است.....ص۱۵۳

و از عشق می گوید

جوانی عاشق ستاره ای بود آن جوان کنار دریا می ایستاد دست ها را بالا می آورد و به نیا یش آن ستاره  می پرداخت.آن را در خواب می دید،وآن را به صورت هدف تمامی افکارش در می آورد. اما وی می دانست یا می پنداشت  می دانست،که هیچ فنا پذیری، یا یک انسان، نمی تواند ستاره ای را در آغوش بگیرد. او فکر می کرد که سر نوشت خواسته است وی عاشق ستاره شودو به اقناع و به وصل نرسد اما با این پندار توانست به فلسفه ی شاعرانه ی ترک لذات نفسا نی ، به شکنجه و آزار و رنج بی سر و صدایی دست یابد که به وی تزکیه و پاکی و پالایش می بخشد. اما تمام رو یا هایش روی آن ستاره متمرکز شده بود .

یک بار شب در کنار پرتگاهی بلند به تما شای ستاره ایستاد، با قلبی که ار آتش عشق آن ستاره می سوخت. وی در حالی که در اوج اشتیاق بود به هوا جست و به سوی ستاره خیز برداشت. اما به هنگام پریدن این فکردر سرش گذشت(این کار محال است) و بعد بر ساحل فرو افتاد و متلاشی شد.  او هنوز نیا موخته بود چگونه باید عشق بورزد. اگر وی به هنگام پریدن به توفیق و به ثمر رسیدن این عشق ایمانی قطعی و استوار داشت، به هوا می رفت و به آن ستاره می پیوست......

عشق نباید زاری و التماس کند عشق باید بتواند راه رسیدن به ایقان را بیابد درست در آن هنگام است که فرد مجذوب نمی شود بلکه جذب می کند.

خیلی دوست دارم قسمت هایی از کتاب سیذارتا هم براتون بنویسم . البته شاید این کار را بکنم.

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1386/04/29 و ساعت 20:25 |
 

کتاب نامه های بچه ها به خدا

گردآوری :استوارت هامپل و اریک مارشال

برگردان :دل آرا قهرمان

نامه های این کتاب بیانگر آن بخش از جهان کودکی است که اختصاص به آرزو ها و اندیشه های ویژه دارند.موضو عات آن شامل باور ها ،امیال، پرسش ها و تردید هایی است که بین کودکان مشترک است ونیاز به پاسخ فوری دارد . بعضی از نامه ها به طور خلع سلاح کننده ای خردمندانه اند و برخی دیگرساده لوحاننه،بعضی ها فاضلانه و بعضی ها ساده ، بعضی ها با رعایت حرمت فراوان و برخی دیگر نه چندان محترمانه نوشته شده اند بعضی از آنها خیلی جدی هستند وبعضی از آنها شوخ طبعانه، اما همه ی آنها با امید و ایمان کامل به خداوند نوشته شده اند

توی کلا سای دینی یکشنبه ها به ما گفتنکه تو جه کار می کنی . کی جای تو کار میکنه وقتی که تو میری مرخصی؟

                                                                                                  جان

تو چطور تونستی بدونی که خدا هستی؟

                                                                                                 چارلی

خدای عزیز،

انجیل روهم خوندم. آفرینش یعنی چی؟هیچکس به من نمیگه. با عشق

                                                                                              آلیسون

خدای عزیز،

می خوام تو جشن هالوین لباس شیطون رو بپوشم. از نظر تو اشکالی نداره؟

                                                                                               مارنی

خدای عزیز

آیا تو واقعا نامرئی هستی یا این فقط یک شوخی است؟

                                                                                              لوسی

 خدای عزیز ،

چرا به جای اینکه بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی که آدمای تازه ی دیگه یی بسازی همین آدمایی رو که وجود دارن نگه نمی داری؟

                                                                                                جین

خدای عزیز چه کسی بین کشور ها خط می کشه؟

                                                                                                  نان

خدای عزیز،

آیا تو خدای حیوونا هم هستی یا خدای اونا یکی دیگه س؟

                                                                                                نانسی

خدای عزیز ،

من به اون عروسی رفتم و اونا وسط کلیسا همدیگه رو ماچ کردن، اشکالی نداره؟

                                                                                                  نیل

خدای عزیز،

من دعا های کتاب مقدس رو از همه بیشتر دوست دارم آیا تو اونا رو چند بار نوشتی تا قشنگ بشن یا از همون اول اونارو درست نوشتی؟

                                                             لوئیس

خدای عزیز،

آیا در زمان نوشتن انجیل ،مردم واقعا آنقدر رسمی حرف میزنند؟

                                                              جنیفر

خدای عزیز،

آیا کوئه مقدس یکی از دوستای توست یا فقط با هم رابطه کاری دارین؟

                                                                                             دانی  

خدای عزیز،

آیا تو چیزی درباره اشیاپیش از اینکه اختراع بشن میدونی؟

                                                                 چارلز 

اگه تو واقعا منظورت اینکه که باید با دیگران همون کاری رو کرد که اونا با تو میکنن،پس من باید حساب برادرم رو برسم.

                                                                                          دارلا

خداعزیز،

بابا بزگم میگه که وقتی اون پسر کوچیکی بوده تو هم وجود داشتی .مگه تو چند سالته؟

                                                               دنیس

من آمریکایی هستم تو کجایی هستی؟

                                                            روبرت

لطفا یه کره اسب برام بفرست.تا حالا هیچی ازت نخواسته بودم میتونی فهرست خودتو نگاه کنی.

                                                            بوروس

خدای عزیز

چرا تو این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هیچی انجام نمیدی؟

                                                                                          سی مور

خدای عزیز اگه به من یه چراغ جادو مثل مال علاالدین بدی من به تو هر چی که بخوای میدم البته به جز پولم و بازی شطرنجم.

                                                                                              رافائل 

خدای عزیز

شاید هابیل قابیل آنقدر همدیگه رو نمی کشتند اگه هر کدوم یه اطاق خواب جداگانه داشتند.برای من و برادرم که موثر بوده.

                                                                                             لاری

خدای عزیز

دلم می خواد وقتی که بزرگ شدم شکل بابام بشم ولی نه آنقدر پشمالو.

                                                                                          سام

لازم نیست که نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان رو نگاه می کنم.

                                                                                                 دین      

خدای عزیز

فکر میکنم دستگاه منگنه یکی از بزرگترین اختراعات تو باشه

                                                             روت ام     

خدای عزیز

از همه آدم هایی که برای تو کار می کنندپتروس و یوحنا رو از همه بیشتر دوست دارم.

                                                             راب   

اگه یکشنبه توی کلیسا رو نگاه کنی بهت کفشای نوام رو نشون میدم.

                                                           میکی دن

ما خوندیم توماس ادیسون روشنایی رو اختراع کرد اما توی مدرسه ی دینی میگن که تو این کارو کردی.پس شرط می بندم که ادیسون فکر تو رو دزدیده.

                                                             دونا       

خدای عزیز

اگه تو نمی گذاشتی که دانیاسور ها منقرض شوند ما دیگر کشوری نداشتیم تو کار درستی کردی.

                                                           جاناتان

خدایا معرکه است که تو همیشه ستاره هارو در جای درستشون قرار می دی.

                                                              جف

خدای عزیز

فکر نمی کنم که هیچ کس می تونست بهتر از تو خدایی کنه.

                                                             چارلز  

خدای عزیز

من فکر نمی کردمکه نارنجی و ارغوانی به هم بیاد تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی دیدم. دمت گرم.

                                                                                           آنجل

 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1386/04/29 و ساعت 20:24 |
 

سه ره پیداست

نوشته بر سر هریک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر ان دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته٬ اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر :راه نیمش ننگ نیمش نام

اگر بر سر کنی غوغا٬ و گردم در کشی آرام

سه دیگر:راه بی برگشت٬ بی فرجام

من ابنجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه بر داریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان(هر کجا) آیا همین رنگ است

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1386/04/29 و ساعت 20:23 |
 

دهانت را می بویند  

  مباداکه گفته باشی  

  دوستت میدارم

 دلت را میبویند

                     روزگار غریبیست نازنین

و عشق را کنار تیرک راهبند 

 تازیانه میزنند  

 عشق رادر پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

  به سوخت بار سرود و شعر       

فرو زان می دارند 

به اندیشیدن خطر مکن

                     روزگار غریبیست نازنین

آن که به در می کوبد شباهنگام 

 به کشتن چراغ آمده است 

  نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

انک قصابان اند      

 بر گذرگاها مستقر     

 با کنده و ساتوری خون آلود

                     روزکار غریبست نازنین

و تبسم را بر لبها جراهی میکنند    

 وترانه را بر دهان        

 شوق رادر پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قنری بر آتش سوسن و یاس

                    روزگار غریبیست نازنین

ابلیس پیروز مست  

سور عزای ما رابر سفره نشسته است 

                            خدا رادر پستوی خانه نهان باید کرد   

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1386/04/29 و ساعت 20:20 |